تو به من خندیدی
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان
غرق این پندارم
-که چرا
خانه کوچک ما
سیب نداشت
من به تو می خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی که باغبان باغچه ی همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده ی خود
پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک
لرزه انداخت به دست من و سیب دندان زده از دستان من افتاد به خاک
دل من گفت : برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه ی تلخ تو را...
و من رفتم و هنوز سال هاست که در ذهن من آرام٬آرام
حیرت و بغض نگاه تو تکرار کنان٬می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق این پندارم:
که چه می شد اگر باغچه ی خانه ی ما سیب نداشت؟؟؟!!!!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 2:45  توسط علی
|
تو نمي دانستي
تو نمي دانستي !
مردي از روزنه ديدۀ خويش
رند و دزدانه به تو مي نگريست
و تو را ، عشق تورا
در دلش جا مي داد
و تو هم بي خبر از آنچه كه هست
با رقيبش خوش و بش ميكردي
او تماشا مي كرد
و فقط گهگاهي آهي از گوشۀ دل سر مي داد
چقدر دشوار است كه ببيند بلبل
نوگلش در قفس خار وشان در بند است
تو نمي دانستي
تو نمي دانستي
اينكه مغرور ترين عاشق شهر
بر لبش اسم تو بود
وقت بيداري و خواب
دائما فكر تو بود
شعرها از تو سرود
شعر هايي كه زعشق تو حكايت مي كرد
و به اين دلخوش بود
روزي از گوشه چشمان ترش پي ببري
كه تو را مي خواهد
ولي از دست تو دلگير نبود
تو نمي دانستي !
تو نمي دانستي !
كه به هنگام سفر
اشك دلداده ترين مرد زمين بدرقۀ راهت بود
و دو چشمي عاشق كه تورا تا افق دور تماشا مي كرد
بي تفاوت رفتي
آسمان شاهد بود
اينكه دستان پر احساس كسي تا سحر بالا بود
و دعا كرد تو را
آنهمه نذر و نياز و صدقه
كه تو سالم برسي
تو نمي دانستي
تو نمي دانستي
وسط خانه اين مرد غريب
تك درخت بيديست
كه به روي صفحه هر برگش
نام تو حك شده است
تو نمي دانستي
همچنان بي خبري
ماه فروردين است
و از آن حادثه ده سال گذشت
و تو مادر شده اي !
در كنار ساحل مرد با موي سپيد
عاشق اما تنها !
به افق مي نگرد
و به خود مي گويد:
اگر او مي دانست!
اگر او مي دانست!
+ نوشته شده در جمعه پنجم تیر 1388ساعت 12:20  توسط علی
|
خیلی نامردی! خیلی نامردی به خاطر اینکه انقدر راحت همه چیو تموم کردی! خیلی نامردی به خاطر تموم رویاهاییم که خط خطیشون کردی! خیلی نامردی به خاطر همه ی روزایی که ذهنمو پر کردی! خیلی نامردی به خاطر همه ی اون روزایی که با هم بودیم! خیلی نامردی به خاطر همه ی اون روزایی که با هم خندیدیم! خیلی نامردی به خاطر همه ی اون قصه هایی که با هم بافتیم! خیلی نامردی به خاطر اون دوست دارمایی که همش توی گوشم می گفتی! خیلی نامردی به خاطر اون روزایی که دست تو دست برام می خوندی! خیلی نامردی به خاطر اون شعرایی که برام گفتی! خیلی نامردی به خاطر اون شعرایی که برات گفتم! خیلی نامردی به خاطر اون روزا که برام فقط تو بودی! خیلی نامردی به خاطر اون روزایی که برات فقط من نبودم! خیلی نامردی به خاطر اون رویاهایی که واسش ساختی! خیلی نامردی به خاطر اون روزایی که ذهنشو پر کردی! خیلی نامردی به خاطر اون روزایی که با هم بودید! خیلی نامردی به خاطر اون روزایی که تنها بودم!خیلی نامردی به خاطر اون روزایی که باهم خندیدید! خیلی نامردی به خاطر اون غصه هایی که خوردم! خیلی نامردی به خاطر اون قصه هایی که باهم بافتید! خیلی نامردی به خاطر اون قصه هایی که پارشون کردم! خیلی نامردی به خاطر اون دوست دارمایی که تو گوشش گفتی! خیلی نامردی به خاطر اون اشکایی که واست ریختم! خیلی نامردی به خاطر اون شعرایی که واسش گفتی
+ نوشته شده در شنبه دوم خرداد 1388ساعت 20:41  توسط علی
|
دوستت دارم
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 2:6  توسط علی
|
رفتی تو ندیدی که چه محشر کردم
با اشک تمام کوچه را تر کردم
روزی که سکوت خانه دق مرگم کرد
وابستگیم را به تو باور کردم
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 17:30  توسط علی
|
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا
بی وفا حالا كه من افتاده ام از پاچرا
نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر میخواستی حالا چرا؟
عمر مارا مهلت امروز و فردای تو نیست
من كه يك امروز مهمان توام فردا چرا
نازنينا ما به ناز تو جوانی داده ايم
ديگر اكنون با جوانان ناز كن با ما چرا
وه كه با اين عمر های كوته بی اعتبار
اينهمه غافل شدن از چون منی شيدا چرا؟
آسمان چون جمع مشتاقان پريشان مي كنی
در شگفتم می نمی پاشد ز هم دنيا چرا
شهريارا بي حبيب خود نمی كردی سفر
راه عشق است اين يكی بي مونس و تنها چرا
+ نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1387ساعت 23:46  توسط علی
|
من آخر می روم جايی که بين خانه هايش نيست ديواری
به آنجا می روم که انسان به انسان نيست آزاری
من از ديوار بيزارم
هزاران قصه ناگفته از ديوارها دارم
من اينجا سخت بيمارم
و با غم روز و شب در خلوت تنهايی خود
کارها دارم
غم انسان تنها
می چکد از نوک گفتارم
من از ديوار بيزارم
من از عمق سکوت خانه های کور می آيم
من از پيش فقيرانی که هستند از شماها دور می آيم
من آنجا مرگ را ديدم
من آنجا مرگ يک رگبرگ را ديدم
من آنجا فقر را با نيستی
پيوند مي دادم
من آنجا باد را ديدم
که روی گونه مفلوک بيماری
نشان و لوحه جاويد می کوبيد
من از ديوار بيزارم
هزاران قصه نا گفته از ديوارها دارم
و با غم روز و شب در خلوت تنهايی خود کارها دارم
غم انسان تنها می چکد از نوک گفتارم
من اينجا سخت بيمارم
+ نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 1:50  توسط علی
|
گاهي آرزو مي کنم...
کاش هرگز نمي ديدمت تا امروز غم نديدنت را
بخورم!!!
کاش لبخندهايت آنقدر زيبا نبودند که امروز آرزوي
ديدن يک لحظه
فقط يک لحظه از لبخندهاي عاشقانه ات را داشته
باشم!
کاش چشمان معصومت به چشمانم خيره نمي شد
تا امروز
چشمان من به ياد آن لحظه بهانه گيرند و اشک
بريزند!
کاش حرف هاي دلم را بهت نگفته بودم تا امروز با
خود نگويم
" آخه او که ميدونست چقدر دوستش دارم!!!!"
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 18:45  توسط علی
|
رفتی موندم با این همه درد
هرگز نمیشه فراموشت کرد
اگرچه نیستی یاد تو اینجاست
عشقت توی قلبه ما هاست
هرجا که رفتی خدا به همرات
هرجا که هستی خدا به همرات
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 3:30  توسط علی
|
نزدیک یک سال هست که وبلاگ رو اپ نکردم.دیگه دلیلی نمیبینم که اپ کنم.خودم همه پل های پشت سرم رو خراب کردم.می دونم میای و میخونی.میدونم میگی چرت نوشتم.ولی من به خاطر اینکه بهت فکر نکنم دست به این کار زدم.فکر می کردم میتونم از یادم ببرمت.خوب چیکار کنم نمیشه؟
اولین باری که دستتو دادی دستم یادته؟اومدی تو اتاقم!به بهانه کامپیوتر!من بهت گفتم بزرگترین ارزوم اینه که کوچکترین ارزوی تو باشم.تو بهم گفتی بزرگترین ارزوم هستی ! ! !
یعنی همش دروغ بود؟من که از جون و دل دوستت داشتم ! ! ! قبول کن این حق من نبود.
روزایی که میرفتی امتحان یادته؟با دوستت هر روز از جلوی خونمون رد می شدی؟یادته با هم می رفتیم بیرون؟الان من فقط با خیال تو راضیم.خوشبختانه این چیزی هست که نمیتونی از من بگیری.
کاش مـی دونستی زندگی کوتاست ... کاش از ثانیه ها و لحظه های زندگی کنار هم لذت می بردیم ... کاش قلب من رو برای شکستن انتخاب نمی کردی ...کاش منو را دوست داشتی ...کاش بودی تا به تو تقدیم کنم:
بعد از رفتنت...... شبی از پشت یک تنهایی نمناک بارانی
تو را با لهجه گلهای نیلوفر صدا کردم .
تمام شب برای باطراوت ماندن باغ قشنگ
آرزوهایت دعا کردم. وپس از یک جستجوی نقره ای
در کوچه های احساس تو را ازبین گل هایی
که در تنهایی ام روئید
باحسرت جدا کردم وتودر آبی ترین موج تمنای دلم گفتی
که دلم حیران وسرگردان چشمانیست
رویایی وبرای دیدن زیبایی
آن چشم تو را در دشتی از
تنهای وحسرت رها کردم .همین بود اخرین حرفت
وبعد از عبور تلخ غمگینت
حریم چشم هایم را برروی اشکی از تنهایی وحسرت واکردم.
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 2:39  توسط علی
|
خدایا!
به رغم تمامی تلاش هایم
شکست خورده ام .
نیازمند آن نیرو ، شهامت و ایمانی هستم
تا دریابم که در هر چه روی می دهد
رحمت تو نهفته است.
مرا خردی بخش
که شکست را توقف نداند
وآن را نردبانی برای فراز به اوج ببیند
تا دریابم ، راه موفقیت من را
شکست های بی شمار هموار می کند
+ نوشته شده در سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 13:33  توسط علی
|
خدایا!
به رغم تمامی تلاش هایم
شکست خورده ام .
نیازمند آن نیرو ، شهامت و ایمانی هستم
تا دریابم که در هر چه روی می دهد
رحمت تو نهفته است.
مرا خردی بخش
که شکست را توقف نداند
وآن را نردبانی برای فراز به اوج ببیند
تا دریابم ، راه موفقیت من را
شکست های بی شمار هموار می کند
+ نوشته شده در سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 13:33  توسط علی
|
مرا ديگر تاب تحمل نيست
اين شامگاهان سرد هم همان اندك توانم را گرفته
ميخواخم بروم دور بشوم
حتي يك شهر آنطرف تر
هر جا فقط اينجا نه
هر كجا كه اينقدر پس كوچه ي اشنا نداشته باشد
مي خواستم بمانم عادت كنم بي تو گذر كردن از همه اين كوچه ها
به جاي خالي نگاه پنهان شده ات پشت شيشه هاي بخار گرفته و نوازش صدايت كه مرهمي بود
اين همه گذشت و من درد را تجربه كردم پايانش را به انتظار نشستم
اما تنها توانم به پايان رسيد
ديگر هراسي از سفر و بيگانگي ندارم
چه باك بيگانگي كه من در اشنا ترين ديار اين همه غريبم
مرا ديگر تاب و تحمل اينجا ماندن نيست...

+ نوشته شده در دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 2:54  توسط علی
|
تو اگر میدانستی
که چه طعمی دارد
خنجر از دست عزیزان خوردن
از من خسته نمی پرسیدی
که چرا تنهایی

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 15:26  توسط علی
|
چيزى فراتر از تجربه يادم دادى.
مرا دلخوش به دانستن زبان نگاه بود.
نگاهش به من چيزى مى گفت،يعنى گمانم اين بود.شناختى از او در من ايجاد مى کرد.
چه ساده دل بودم.
او گفت:من اين چنين نيستم.
خودش گفت.
چه طور ممکن بود؟
نگاه مرا فريفته بود.
ديگر سخن را کى توانم باور؟
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 22:53  توسط علی
|
ان سفر کرده که صد قافله دل همره اوست
ای خدا هر کجا هست به سلامت دارش
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 8:19  توسط علی
|
زير اين گنبد نيلي زير اين چرخ کبود
توي يک صحراي دور يه برج پير و کهنه بود
يه روزي زير هجوم وحشي بارون و باد
از افق کبوتري تا برج کهنه پر گشود
برج تنها سر پناه خستگي شد
مهربونيش مرهم دل خستگي شد
اما اين حادثه برج و کبوتر
قصه فاجعه ي دل بستگي شد
باد و بارون که تموم شد اون پرنده پر کشيد
التماس و اشتياقو ته چشم برج ندبد
عمر بارون عمر خوشبختي برج کهنه بود
بعد از اون حتي تو خوابم اون پرنده رو ندبد
اي پرنده ي من اي مسافر من
من همون مسافر تنها نشينن
هجرت تو هر چي بود معراج تو بود
اما من اسير مرداب زمينم
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 2:13  توسط علی
|
و بدان از عشق ...
بدان که عشق را نیز باید در بازار شهر قیمت کرد...!
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت 2:25  توسط علی
|
سلام
هیچ می دونستید که عشق دارای ویتامینه!؟
حالا عشق به هرچی!
و تا زمانی که عشق ما همراه با این ویتامین ها باشه ما دارای
زندگی بهتر و خوش تری هستیم و نیز هر یک از این ویتامین ها
دارای مخزنی هستند که تا موقعی که مخازن پر باشه هیچ خللی در
زندگی انسان وجود نداره..
ویتامین های ده گانه عشق
1- ویتامین خ- عشق و حمایت از طرف خداوند
2- ویتامین و- عشق و حمایت از طرف والدین
3- ویتامین ف- عشق و حمایت از طرف فامیل، دوستان
4- ویتامین د- عشق و حمایت از طرف کسانی که همان هدف ما را دارند
5- ویتامین خ2- عشق و حمایت از طرف خودمان
6- ویتامین ر- عشق و حمایت از روابط دویستانه، شراکت، عاشقانه
7- ویتامین و- عشق و حمایت کسی که به ما وابسته است
8- ویتامین الف- پس دادن دین به اجتماعی که در آن به سر می بریم
9- ویتامین ج- پس دادن دین به جهانی که در آن به سر می بریم
10-ویتامین خ3- خدمت به خداوند
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت 1:15  توسط علی
|
تو...تو ای عزيز تر از جمله کسان من رنج ميبری؟
تو نيز در شراره های آتش غم ...در شعله های اندوه و حزن ميسوزی ؟
چرا کبوتر اميد من؟
مگر نميدانی من در هر کجا که باشم نگران تو هستم ؟
مگر آگاه نيستی که همواره بتو ميانديشم ؟
در روياهايم...در خواب و بيداری ام...
در تصور و خيالم .تو چون خورشيدی تابناک ...چون شهابی پر فروغ ميدرخشی.ميدرخشی و به قلب من نيز نور عشق...
نور آرزو و اميد ميتابانی .
هميشه با تو هستم.
پيوسته با خيال تو زندگی ميکنم .و همه وقت وجودت را کنار خود احساس مينمايم.
تو ديگر خود من هستی ...همه چيز من هستی ...
وقتيکه ميانديشم که ممکن است تا چند روز ديگر نامه ام ...اين پيک آشنای قلبم به تو نرسد اشک در چشمهايم موج ميزند ؟
آخر ميدانی؟
بهر ميزان که تو مرا دوست ميداری من بيش از آن بتو عشق ميورزم.عشق من به تو عشقی خدايی و جاودانی است .
راستی اين عشق مقدس بيک کاخ آسمانی و سرفراز چون گنبد افلاک نمي ماند؟
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم اسفند 1384ساعت 0:19  توسط علی
|